امروز شعري به ذهنم آمد از مرحوم استاد محمد رضا نعمتي زاده شاعر متفكر و فرهيخته تاريخ
و ادبيات معاصر ايران از خطه ي جنوب كه در كشاكش روزگار گوياي رنجهاي ما در گير و دار اوضاع و احوال فعلي است كه آن را براي شما مينويسم و يادش را گرامي ميداريم :
شهر مردگان !در ديار من كه شهر مرده هاست هر كسي سر برده در دامان خويش
هر كسي را سيلي امواج درد برده تا گرداب بي سامان خويش
------------
شبنم هر اشك آذين بسته است در بلورين غنچه ي لبخند ها
گشته پنهان پير زال هر فريب در چراغان حجله سوگند ها
--------------
هر كه پارو زد بر اين درياي شوم جام تن بر صخره ي غرغاب زد
تا ببخشايد تو را كاهن٬
گناه بايد اينجا بوسه بر محراب زد---------------
رهنمود كوچه هاي بي چراغ هيچ كس جز گزمه اي بيدار نيست
تا بگريد بندي آواره بخت دامني جز نرده ي تب دار نيست
----------------
شاخ و برگ شعله ها خشكيده است در شيار گلبن فانوس ها
از دم سرد زمستان سكوت مرده
٬خون نعره در ناقوسها-------------------
ماه در زندان قصر كهكشان شب به سنگ ابر ها سر مي نهد
در دل ميخانه
.خلق بي پناه گريه ها را رنگ مستي ميدهد-------------------
در سكوت شوم دريا موج ها برده سر در زير بال آبها
چشم زورق ها نمي تابد دگر بر فراز قله ي خيزاب ها
------------------
اي سوار دشتهاي گل فشان اين ديار مرده را گردي برآر
از حصار قلعه ها بشكن طلسم باير فانوس ها را گل بكار
م
.نعمتي زاده 1338از كتاب فصل خاكستر